۱۳۹۰ شهریور ۹, چهارشنبه
اینانند پدرسالار ... اینانند دستورده
با دستانی ساطور خش...و چشمانی که می خندانند آدمی را از عبوسی
اینانند راه روندگان بر تمیزی بارانکه تاب را می تکانند
و قطرات برکت را می خشکانند، سفید و زرد
برگهایی زیر پاهای آدمیزادگان بع بع گو...گوسفندانی گردو شکن با دمهایی شلاق گونه
با صدای قداره بندان، سبزه هایشان را گره می زنند
که بخت گشوده می شود، نه با شلاق... نه با فحش خوار مادر...نه با دندانهایی زرد و زار از نفرت و بیزاری
که رحم بخت است
که بخت گشوده می شود... نه با نفرت
که بخت گشوده می شود با مهربانی مادر
و شیرینی قندابی دستورات آمرانه ی پدر
و نازهایی عزیزانه و مهربانانه
نوازش های مادربزرگانی گل منگولی
که قرآن را می خوانند و لبخند می زنند
که قرآن را از حفظ می خوانند... اما غلط
۱۳۹۰ شهریور ۶, یکشنبه
خواب آلود
خواب آلود است آن ملتی
که افسانه های امیر ارسلانش
رنگ می بازد بر قندانهای ساخته ی چین
بی نامدار!
چرت آلود است آن مردمی که
لبخندش را فارغان عدالت
با دشنه ی جبروت می کنند بر چهره ی فرزندانشان
... پر فغان ... و پر داد!
شکایت دادست آن همسایه ای که
فرزندانش یک به یک آواره:
"دارا" یش شنبه ها شیشه می کشد
"سارا" یش می نالد با ناله ی مردان، در شهر دوبی بی روسری!!
و "بابا" یش نان هزار تومانی
گدایی می کند از نعره ی همسایه ی مرده!
که روز بر آن پدر تاریک است
اگر شب سر خجیل بر بالین شرم فرو بگذارد
***
وه که
چه خواب آلود است آن مردمی که
می لرزند
و سهمی نمی گذارند
بر لبخند لعین و دشنه ای
برای زندگان زندان شرمگین آدمکهای ساخته ی چین!
سروده ای از مازیار سعیدی
اشتراک در:
پستها (Atom)