۱۳۹۰ آذر ۱۳, یکشنبه

ما بی تفاوتیم

ما بی تفاوتیم

که روز نخست پاییز
فصل نخست سال
آن خروس سحرخوان را
قصاب بی سواد ... به یک غمزه سر برید
ما بی تفاوتیم که آن مرد با خدا
مردان بیخدا را
با رحم و چشمان بسته ... رقصانه زخم زد
ما بی تفاوتیم
که وقت سحر رسید
و آن بچه ی امید... هرگز، ز خواب خشم برنخاست
ما بی تفاوتیم
که آن مرد مدعی
رخت سپید خویش با رنج خود بشست
ما بی تفاوتیم به خطهای کودکان
که از چشمهایشان، آب روان شدست
ما بی تفاوتیم
که یک مرد بی سواد
آن مهلک جوان
درختی به عمر عشق را
به سردابه ای شکست
ما بی تفاوتیم
به آن ظالمان زرد تبسم
آن عاشقان زجر
آن قاتلان عشق
که رنگ ستاره را قسمت نمی کنند
ما بی تفاوتیم
که فقر و فلاکتش
سبزینه می کنند با دستهای خود
شلاق به شلاق
ساطور به ساطور
دشنه به دشنه ... تقسیم می شوند!
ما بی تفاوتیم که شاید، آن ظالمان زرد بی نفس
آن شمش های گند
آن ظالمان زرد پر خطا
بر ما نظر به رحم و صفایی
خطا کنند.

***
به روز نخست پاییز
افسوس و صد هزار
که... ما بی تفاوتیم...

مازیار سعیدی/ نیویورک

۱۳۹۰ شهریور ۱۱, جمعه

بر میهمانان خاک مخندید

ای سرنوشت، آدمیزادگان
بر طاقچه های خاک گرفته مخندید
که آنان که بر رفتگان خندیدند
امروز میهمانان خاکند
با سرنوشتی خاک بر گرده گرفته و
آدمیزادگانی بر میهمان خندیده
ای زندگان میهمان نفس بر لب
بر پایان گرفته لبخندهای روزگار گذشته مخندید
که گاهی اشک، گویاتر از هزار و یک لبخند کپی گشته است
که آنان رنجیده خاطر، دلشکستگانند و
اسیران بازوان گشوده ی سردترین بخشهای روی زمین
خاکهایی بی پایان
*****
ای خواب گردان بی پاسخ زمانه
مردگان را مپرستید
که وقت شستن آخرت
همه، دستهایشان را به سوی زندگان دراز می کنند
*****
ای خواب برخاستگان رویاهای از دست رفته
در بیداری بیداران
ستایش کنید مردانگی را
که گرمی یک گلوله ی سرد
گرفتن اندیشه ی پاک ترین رفتگان را نیز نتوانستن
که نانی گرم به هزاران تنگ آب سرد، می ارزد
روی تخت بی جان مرده شورخانه
می ارزد برای آن شکم های مملو از گرسنگی.


مازیار سعیدی/ نیویورک

۱۳۹۰ شهریور ۹, چهارشنبه

اینانند پدرسالار ... اینانند دستورده



با دستانی ساطور خش...و چشمانی که می خندانند آدمی را از عبوسی
اینانند راه روندگان بر تمیزی بارانکه تاب را می تکانند
و قطرات برکت را می خشکانند، سفید و زرد

برگهایی زیر پاهای آدمیزادگان بع بع گو...گوسفندانی گردو شکن با دمهایی شلاق گونه

با صدای قداره بندان، سبزه هایشان را گره می زنند

که بخت گشوده می شود، نه با شلاق... نه با فحش خوار مادر...نه با دندانهایی زرد و زار از نفرت و بیزاری

که رحم بخت است

که بخت گشوده می شود... نه با نفرت

که بخت گشوده می شود با مهربانی مادر

و شیرینی قندابی دستورات آمرانه ی پدر

و نازهایی عزیزانه و مهربانانه

نوازش های مادربزرگانی گل منگولی

که قرآن را می خوانند و لبخند می زنند

که قرآن را از حفظ می خوانند... اما غلط

۱۳۹۰ شهریور ۶, یکشنبه

خواب آلود






خواب آلود است آن ملتی
که افسانه های امیر ارسلانش
رنگ می بازد بر قندانهای ساخته ی چین
بی نامدار!

چرت آلود است آن مردمی که
لبخندش را فارغان عدالت
با دشنه ی جبروت می کنند بر چهره ی فرزندانشان
... پر فغان ... و پر داد!

شکایت دادست آن همسایه ای که
فرزندانش یک به یک آواره:
"دارا" یش شنبه ها شیشه می کشد
"سارا" یش می نالد با ناله ی مردان، در شهر دوبی بی روسری!!
و "بابا" یش نان هزار تومانی
گدایی می کند از نعره ی همسایه ی مرده!

که روز بر آن پدر تاریک است
اگر شب سر خجیل بر بالین شرم فرو بگذارد

***

وه که
چه خواب آلود است آن مردمی که
می لرزند
و سهمی نمی گذارند
بر لبخند لعین و دشنه ای
برای زندگان زندان شرمگین آدمکهای ساخته ی چین!

سروده ای از مازیار سعیدی

۱۳۹۰ فروردین ۱۶, سه‌شنبه

اینانند پدرسالار اینانند دستورده... به دستانی با ساطور و چشمانی که می خندانند آدمی را از عبوسی اینانند که خداوند را می بوسند و روی باران راه می روند تاب را می تکانند و هیجان را حیران می کنند و قطرات برکت را می خشکانند سفید و زرد... برگهایی زیر پای آدمیزادگان که با صدای بع بع گوسفندان گردوهایشان را می شکنند و با صدای امر و نهی قداره بندان سبزه هایشان را گره می زنند که بخت گشوده می شود، نه با شلاق نه با فحش خوار مادر نه با دندانهایی زرد و زار از نفرت و بیزاری که رحم، بخت است که بخت گشوده می شود با مهربانی مادر و شیرینی قندابی دستورات آمرانه ی پدر و نوازش های عزیزانه و مهربانانه ی مادربزرگ هایی که چارقد گل منگولی قرآن را از حفظ غلط می خوانند ...

۱۳۹۰ فروردین ۹, سه‌شنبه

سنگواره های تشعشع آفتاب دستانشان آلودند بر روال دلگرم پرده ی بی نوای چشم دست کشیدند بر کمر خمیده ی ننه سرما و نسیمی در گوشش پراکندند آرام آرام زمزمه کردند بر آن خستگی چروکیده ی سرد که: بی آن زمهریر سرد، مادربزرگ جان!!! بهار به یک پول سیاه هم نمی ارزد و بی تو و آن یخین تاجت بنفشه های خوش رنگ متالیک اول فروردین چیزی می شوند اندازه ی رنگهایی پلاستیکی توی یک سطل آشغال وسط سفره ی هفت سین

۱۳۸۹ بهمن ۲۸, پنجشنبه

صدای زنگ اعدام است که می آید!
بی زار... بی رنگ ...بی شرم...
برای آن معدومی ... آن رفته ...
همان تاریخ انگار کنار دست یک بنویس
که با یک تیر سربی، نگارش یاد می گیرد
چقدر پر رنگ و پر جوش است آن معدوم
چه خاموش است آن چشمان گرم پر ز بیداری
که پای چوبه ی آتش
نگاهش را برایت پرت می سازد
نگاهی گرم و معنادار
چشمانی پر از اندرز ... لبریز از رطوبت، معرفت، احساس
دستانی پر از آبادی... حیف... دربند
چه فریاد است این اعدام
چه گنداب است این اعدام
که تاریخ وفاتت را برایت جای می کندند روی سینی ی سنگی
تولد ... مرگ ... اکنون ناگهان پایان!!!
چقدر سرد و سیاه است، چه منفور است این اعدام
چه دشنام است این اعدام
چه شغل و پیشه و نان حرامی می خرد جلاد!
همانکه چهره اش را داده ست بر باد
همانکه هیکل قوزین گنده اش را
با کله ای تاریک
و چشمانی که پر هیچ است
سری مشکین، نه لب دارد، نه بینی نه دهانی ، نه لپی، نه گونه و نه مو و نه گوش و حتی نه یک لبخند
فقط چشم است
چشمانی سفید و یخ
پر از خالی ... تنها و بیگانه
سری مشکین، نه لب دارد نه بینی و حتی
نه کمترین لبخند
ولی آن صورت خاموش
بی خواب است.
سحرگاهان صدای زنگ بیداری
رفیقش، بی هیچ جلادی... فرمان ارباب است
تا گلویش را به فرمان همان قاتل بیاراید
دهد ارد و کند بی جان
تولد، زندگی... و مرگ
یک نقطه... پایان!

نیویورک فوریه ۲۰۱۱