تکنیک و داستان
۱۳۹۲ شهریور ۱۲, سهشنبه
خلیج من... پارسی
با دردهاى جاودانه
۱۳۹۰ بهمن ۱۸, سهشنبه
سرزمین من
سرزمین من خاکیست که در آن خاک می پاشند، مشت مشت
کویر کویر و لخت تا لوت!
سرزمین من آن خاک زمینیست که
فرزندانش می آرایند... با لباسی از تن کنده
زیبا و مظلوم و پسندیده
سرزمین من سرزمینیست که خواب، تاب می آورد برای ساکنانش
گسترده و آبالود و رنگواره!
سرزمینی که شاعرانش بابت مزد
گورکن را به فریاد می خوانند
و به مادران زیبایش میبالند
در آن سرزمینی که شاعرانش
می لرزند از سرمای ناجوانمردانه ی رنگفروشان
و پنهان می شوند در جواب سلامی، بخار دهانی در زمستان
سرزمینی که نقاشانش
زندگی را زیبا میبینند
و پایشان تاول می باراند
روی شعر آتش گونه ی ابراهیم!
سرزمین قلم بدستان بیل دست شکن!
در آن سرزمین سربزیر و فارغ از خنده
تارالود و نفرین مملو!
در آن سرزمینی که کوچه هایش کتاب می شوند
و گریستن می شود مبنایی بر خوبی
زیستن می شود ستونی بر نابودی
و مرگ می شود سنگ قیری جاودانه
پای چشمه های فروتن شوکران!
در آن سرزمین، منم
آن خواب آلوده ی قصه های رفته
منم؛
نفس بخار گرفته ی آرزوهای جوانان بر بادرفته
منم؛
گریه ی دریای آبی رنگ روغن گرفته ی قزوین
شرشر شده روی سر گربه ی گوش بر باد داده
منم؛
مادر همواره چشم به در
که فرزندش شاید بگشاید
پنجره ی خاطرات دلگشای مفقودالاثرش را
منم؛
پیرمرد، بابا، آن چروک چروک خروار خروار رحم و مهربانی و تبسم
منم؛
آن رعیت فقیر که نان را می گذارد
با جوجه هایی نوک بازکرده و جیک جیک خوان
منم
خاطره ی روزهای کاغذی هفت تومانی
پیکانی ۱۲ تومانی و
بنزینی ارزانتر از تفاله و گوزهای بر بادرفته سگهای ولوی توی خیابان
منم؛
پاسورباز پاسدار پرور پارسال
منم؛
ساتورفروش خانواده های کیهان خر
منم؛
خاطره ی رفته ی آدمهایی که میلیون میلیون آمده بودند تا بفروشند عقلشان را
به ماهی که آرمسترانگ در آن فرود آمده بود
منم؛
وجدان بچه های جان از دست داده
خواب گردی توی خوابهای بی تعبیر
خوابهایی بی پایان، خوابهایی پریده
***
در این سرزمین سرد
گرما
نمی شود خرید حتی ارزانتر از جان آدمیزاد
نمی شود... خرید...
حتی ارزانتر از زمهریر جهنم!
در این سرزمین سرد نمیشود!
نمیشود...
مازیار سعیدی / نیویورک
۱۳۹۰ آذر ۱۳, یکشنبه
ما بی تفاوتیم
ما بی تفاوتیم
که روز نخست پاییز
فصل نخست سال
آن خروس سحرخوان را
قصاب بی سواد ... به یک غمزه سر برید
ما بی تفاوتیم که آن مرد با خدا
مردان بیخدا را
با رحم و چشمان بسته ... رقصانه زخم زد
ما بی تفاوتیم
که وقت سحر رسید
و آن بچه ی امید... هرگز، ز خواب خشم برنخاست
ما بی تفاوتیم
که آن مرد مدعی
رخت سپید خویش با رنج خود بشست
ما بی تفاوتیم به خطهای کودکان
که از چشمهایشان، آب روان شدست
ما بی تفاوتیم
که یک مرد بی سواد
آن مهلک جوان
درختی به عمر عشق را
به سردابه ای شکست
ما بی تفاوتیم
به آن ظالمان زرد تبسم
آن عاشقان زجر
آن قاتلان عشق
که رنگ ستاره را قسمت نمی کنند
ما بی تفاوتیم
که فقر و فلاکتش
سبزینه می کنند با دستهای خود
شلاق به شلاق
ساطور به ساطور
دشنه به دشنه ... تقسیم می شوند!
ما بی تفاوتیم که شاید، آن ظالمان زرد بی نفس
آن شمش های گند
آن ظالمان زرد پر خطا
بر ما نظر به رحم و صفایی
خطا کنند.
***
به روز نخست پاییز
افسوس و صد هزار
که... ما بی تفاوتیم...
مازیار سعیدی/ نیویورک
۱۳۹۰ شهریور ۱۱, جمعه
بر میهمانان خاک مخندید
بر طاقچه های خاک گرفته مخندید
که آنان که بر رفتگان خندیدند
امروز میهمانان خاکند
با سرنوشتی خاک بر گرده گرفته و
آدمیزادگانی بر میهمان خندیده
ای زندگان میهمان نفس بر لب
بر پایان گرفته لبخندهای روزگار گذشته مخندید
که گاهی اشک، گویاتر از هزار و یک لبخند کپی گشته است
که آنان رنجیده خاطر، دلشکستگانند و
اسیران بازوان گشوده ی سردترین بخشهای روی زمین
خاکهایی بی پایان
*****
ای خواب گردان بی پاسخ زمانه
مردگان را مپرستید
که وقت شستن آخرت
همه، دستهایشان را به سوی زندگان دراز می کنند
*****
ای خواب برخاستگان رویاهای از دست رفته
در بیداری بیداران
ستایش کنید مردانگی را
که گرمی یک گلوله ی سرد
گرفتن اندیشه ی پاک ترین رفتگان را نیز نتوانستن
که نانی گرم به هزاران تنگ آب سرد، می ارزد
روی تخت بی جان مرده شورخانه
می ارزد برای آن شکم های مملو از گرسنگی.
مازیار سعیدی/ نیویورک
۱۳۹۰ شهریور ۹, چهارشنبه
اینانند پدرسالار ... اینانند دستورده
با دستانی ساطور خش...و چشمانی که می خندانند آدمی را از عبوسی
اینانند راه روندگان بر تمیزی بارانکه تاب را می تکانند
و قطرات برکت را می خشکانند، سفید و زرد
برگهایی زیر پاهای آدمیزادگان بع بع گو...گوسفندانی گردو شکن با دمهایی شلاق گونه
با صدای قداره بندان، سبزه هایشان را گره می زنند
که بخت گشوده می شود، نه با شلاق... نه با فحش خوار مادر...نه با دندانهایی زرد و زار از نفرت و بیزاری
که رحم بخت است
که بخت گشوده می شود... نه با نفرت
که بخت گشوده می شود با مهربانی مادر
و شیرینی قندابی دستورات آمرانه ی پدر
و نازهایی عزیزانه و مهربانانه
نوازش های مادربزرگانی گل منگولی
که قرآن را می خوانند و لبخند می زنند
که قرآن را از حفظ می خوانند... اما غلط
۱۳۹۰ شهریور ۶, یکشنبه
خواب آلود
خواب آلود است آن ملتی
که افسانه های امیر ارسلانش
رنگ می بازد بر قندانهای ساخته ی چین
بی نامدار!
چرت آلود است آن مردمی که
لبخندش را فارغان عدالت
با دشنه ی جبروت می کنند بر چهره ی فرزندانشان
... پر فغان ... و پر داد!
شکایت دادست آن همسایه ای که
فرزندانش یک به یک آواره:
"دارا" یش شنبه ها شیشه می کشد
"سارا" یش می نالد با ناله ی مردان، در شهر دوبی بی روسری!!
و "بابا" یش نان هزار تومانی
گدایی می کند از نعره ی همسایه ی مرده!
که روز بر آن پدر تاریک است
اگر شب سر خجیل بر بالین شرم فرو بگذارد
***
وه که
چه خواب آلود است آن مردمی که
می لرزند
و سهمی نمی گذارند
بر لبخند لعین و دشنه ای
برای زندگان زندان شرمگین آدمکهای ساخته ی چین!