مرگ، خوابی بود آرام و گرفتار در زنجیر کرمهای خاک آلوده
خواب، رویایی بود سه بعدی و آهنگین، آغشته به لالایی های تکراری مادرهایی قوز کرده بر گهواره های فرزندانی گر و اخمو
و رویا، رنگی بود از خوابهای مرده دوران کودکی و شیشکی های خنده دار
بربادرفته و پر از آه...
پر از حیف...
پر از ای کاش...!
پر از حرکتهای بی قافیه...
پر از لیوانهای نیمه خالی...
و... پر از معصومیت چشمهای کودکانی سرد و گرم کشیده !
کودکانی که پشت بندهای خانه هایشان خواب مادرهای قوز کرده بر گهواره های خویشتن را می دیدیدند
ولی همچنان در رویاهایشان غوطه می خوردند،
همچنان در سایه لالایی های مامانهایشان چای را با رویاهایشان شیرین می کردند
و
می نوشیدند.
کودکانی کامل...
بچه هایی مرد شده...
مردانی کودک مانده.
با لبخندهایی رویایی، رنگی و سه بعدی!
۱۳۸۹ آذر ۱۲, جمعه
۱۳۸۹ مهر ۲۷, سهشنبه
فرمان سکوت
تلنگری بود سکوت، لرزان
تلنگری بود، سر ساعت شش صبح
تلنگری، که خواب از چشمان عابدان عابر خیابان رهانید...
آن تلنگر سبک
آن نازک نوای فرحبخش!
آن آبی رنگ آواز از این سر تا آن سوی
چیزی نبود جز نعره سکوت...
آن قلبهای شکسته از فریاد
چیزی نبود جز مدعی! سکوت...
آن ابرهای تیره
آن اشکهای جاری
آن چشمهای تر
آن خوابهای وافی
بر بام سترگ و تاریک کومولونیمبوس
سیاهی با طعنه های خش دارش
که تندری را برق باران بر زمین می کوبید
چیزی نبود جز مبهم سکوت...
که زبان، گنگ می شود از سنگینی بار سکوت...
که زبان پربار می شود از پوشش هموار سکوت...
که بشر فریاد می زند از نعره سکوت...
که دایره زشت طلایی جهل
خوار می شود از عزت سکوت...
که جوخه های تیرباران خشم،
ذلیل می شوند،
از آواز مرگ چشم بسته سکوت.
زیرا حتی دژخیمان دیدند،
مرگ ساکت زندگان، چه پر، جهان را در اندیشه ی فریاد غرق می کند!
م. مازندرانی نیویورک اکتبر ۲۰۱۰
تلنگری بود سکوت، لرزان
تلنگری بود، سر ساعت شش صبح
تلنگری، که خواب از چشمان عابدان عابر خیابان رهانید...
آن تلنگر سبک
آن نازک نوای فرحبخش!
آن آبی رنگ آواز از این سر تا آن سوی
چیزی نبود جز نعره سکوت...
آن قلبهای شکسته از فریاد
چیزی نبود جز مدعی! سکوت...
آن ابرهای تیره
آن اشکهای جاری
آن چشمهای تر
آن خوابهای وافی
بر بام سترگ و تاریک کومولونیمبوس
سیاهی با طعنه های خش دارش
که تندری را برق باران بر زمین می کوبید
چیزی نبود جز مبهم سکوت...
که زبان، گنگ می شود از سنگینی بار سکوت...
که زبان پربار می شود از پوشش هموار سکوت...
که بشر فریاد می زند از نعره سکوت...
که دایره زشت طلایی جهل
خوار می شود از عزت سکوت...
که جوخه های تیرباران خشم،
ذلیل می شوند،
از آواز مرگ چشم بسته سکوت.
زیرا حتی دژخیمان دیدند،
مرگ ساکت زندگان، چه پر، جهان را در اندیشه ی فریاد غرق می کند!
م. مازندرانی نیویورک اکتبر ۲۰۱۰
۱۳۸۹ شهریور ۲۷, شنبه
۱۳۸۹ شهریور ۱۰, چهارشنبه
۱۳۸۹ شهریور ۶, شنبه
پنج بار، خورشید
آنها ده نفر بودند،
پنج انسان و پنج شاخه درخت .
آنها ده نفر بودند،
پنج زنده و پنج مرده .
آنها ده نفر بودند،
پنج قاتل و پنج مقتول .
پنج جلاد و پنج محبوب.
در میان ستاره های شب، این ده نفر چه می خواستند...؟
در میان دود پیچیده باروت، این ده نفر به کدام نا کجا آباد می تاختند؟
آنها چند نفر بودند؟
چند نفر، صدای خویش...؟
چند صدا به بهانه پنج شاخه درخت...؟
چد فرشته به خستگی پنج نو شکوفه؟
پنج بار نفس عمیق تا ته سینه عشق...
و ناگهان سوتی که، همه جا
سایه بود و همه فلاکت
سرهایی که سر به بالا و متفکر
لبخند می زدند و تاب می خوردند
مثل کودکانی شاد در زمین بازی
مثل بچه هایی که با بلیتی مجانی توی مینی بوس مدرسه
کودکانی خرسند،
بی پدر، با مادر ،
بی برادر، با فرزند،
بی پشتوانه، با ریشه،
کودکانی در لوناپارک شادمانه روزهای اردی بهشت
که بازی می کردند و در سایه ی لولاهای درب های اوین می خندیدند
زندانیانی نزدیک خانه کتاب
اسیرانی پشت پنجره ای شیشه ای
آسمانی ابری، آسمانی سنگین
و تلفنی که هیچکس در آن سوی دیگر شیشه
الو یش نمی گوید و شاخه های درخت بی شکوفه را نمی بیند
با آسمانی پر از محوطه سبز میدان آزادی
آسمانی پر از خیابان های گشاد و بی سر و ته پهلوی
که پنج پرنده را در خویش می پروازاند...
******
آنها ده نفر بودند،
پنج آواره و پنج فراری
پنج خواب آلود و پنج زندانی
پنج آوازه خوان و پنج گوژ پشت نتردام
پنج پرنده دم بخت که روبروی خانه ما بغبغو سر داده بودند و
خواب هایمان را می پراندند و تعبیر می کردند...
و حالا
اینجا ... در این شهر ده نفره
در این روستای بی شاخوان
در این مطلا ولایت بی خانمان
در این نارنجستان بی سر و ته
که حتی گورخرهای گر آفریقایی هم برای رفتن به مستراح، هاله نور را به مسخره می گیرند
دیدن پنج پروانه و شاپرک
خواب را مثل پاشیدن یک مشت آب خنک
از چشمان آدم می پراند
چون مسیر شهر ما ، از خیابان خلوت و بن بست ولایت فقاهت همسایه نمی گذرد.
چون حالا پنج شبتاب پرنده ، حتی روزهای منور و تشنه و بلند تابستان را بی رنگ می کنند.
نوروز، آنور دیوار
ای تو ،
سمبلی که از زیر خاک بیرون می آیی!!
به من بگو...
از آن طرف دیوار خبر داری...؟
از این سرمای زجر دهنده یخ خبر داری؟!؟
ای تو، گل سمبل بی معرفت پای سفره هفت سین جوانی ما ...
ای تو...از فرق های اینور دیوار خبر داری؟
از آن دیواری که گل زیبای سمبل من را لاله کرد، خبر داری؟
از آن لاله های بد رنگ سرخ پوش بدم آمد.
از غمزه های خون رنگ عفت، بدم آمد...
ازآن ترکه های سربی که حتی به کف پای سمبل بی گناه هفت سین من هم رحم نمی کنند بدم آمد.
حالا در این زمان سر بر آورده ایستاده،
از من چه می خواهی ؟!
آری با توام ... از آن سبز رنگ لاله های قرمز چه می خواهی؟
که ای کاش کور می شدم و در این سرمای اینور دیوار...
چشمانم مثل دستم قانقاریا می گرفت
ولی جای سمبل
جای یاس
جای لبخند
جای نازک چشمهای احساساتی
جای عشق
گل لاله نمی دیدم...
نیو یورک ۲۰۱۰
سایه ای روی دیوار *
درب را گشودم،
و در چهار چوب پناه آن،
سایه ای دیدم ایستاده
و وارسته...
درب را گشودم
و دیدم او را ، که چگونه سر افکنده است...
که چگونه، آن قهرمان آرزوهای من...
سر به زیر...
در آن چهار چوب لندهور
اشکی می بیند اندازه ی تمام جهان روبرو.
درب را گشودم و
آنگاه، زجرش را... نفسش را...
آوازه ی فریادش را ...
دیدم...
دیدم... دیدم بی نهایت...
دیدم ابدی...
آدم هایی لمس و بی پایان...
آدم هایی فرق زده و بی رنگ...
آدم هایی نقره ای و سرد...
پشت سرش...
جار می زدند :
آفرین بر تو...ای.. آفرین گوی!!!
آفرین بر تو ای آفرین پسند...!
درود بر تو ای سردمدار بی چارگی...
که تویی مظهر مرگ...
که تویی مظهر وقاهت...
دستت را جلو نیاور که...
نکبت کمترین مرحمتی است که می توانی
بر این درب پوسیده از هم پاشیده
بپاشانی!!!
* * *
سپس،
درب را بوسیدم...
سر بر آن گذاردم... و ...
درب را گریستم...
و درب را بی داد کردم...
که تا به کی... تا به کی... ای سایه مذمت...
مرا با خود می خواهی همراه کنی...
که ظلمت شب محاکمه به جرم نفس کشیدن...
به یک آهی که از سینه تو بیرون می آید...
می ارزد...
حتی اگر گران تر از گوجه فرنگی های وسط زمستان باشد .
که تا خانه ای،
اتاقی،
در شرف این افق سرتاسری،
دیوار دارد...
بی درب...
حتی به پشیزی نمی ارزد...
بی درب...حتی تا ابد هم نمی توانی سایه ای در آن ببینی
نیویورک آوریل ۲۰۱۰
آنها ده نفر بودند،
پنج انسان و پنج شاخه درخت .
آنها ده نفر بودند،
پنج زنده و پنج مرده .
آنها ده نفر بودند،
پنج قاتل و پنج مقتول .
پنج جلاد و پنج محبوب.
در میان ستاره های شب، این ده نفر چه می خواستند...؟
در میان دود پیچیده باروت، این ده نفر به کدام نا کجا آباد می تاختند؟
آنها چند نفر بودند؟
چند نفر، صدای خویش...؟
چند صدا به بهانه پنج شاخه درخت...؟
چد فرشته به خستگی پنج نو شکوفه؟
پنج بار نفس عمیق تا ته سینه عشق...
و ناگهان سوتی که، همه جا
سایه بود و همه فلاکت
سرهایی که سر به بالا و متفکر
لبخند می زدند و تاب می خوردند
مثل کودکانی شاد در زمین بازی
مثل بچه هایی که با بلیتی مجانی توی مینی بوس مدرسه
کودکانی خرسند،
بی پدر، با مادر ،
بی برادر، با فرزند،
بی پشتوانه، با ریشه،
کودکانی در لوناپارک شادمانه روزهای اردی بهشت
که بازی می کردند و در سایه ی لولاهای درب های اوین می خندیدند
زندانیانی نزدیک خانه کتاب
اسیرانی پشت پنجره ای شیشه ای
آسمانی ابری، آسمانی سنگین
و تلفنی که هیچکس در آن سوی دیگر شیشه
الو یش نمی گوید و شاخه های درخت بی شکوفه را نمی بیند
با آسمانی پر از محوطه سبز میدان آزادی
آسمانی پر از خیابان های گشاد و بی سر و ته پهلوی
که پنج پرنده را در خویش می پروازاند...
******
آنها ده نفر بودند،
پنج آواره و پنج فراری
پنج خواب آلود و پنج زندانی
پنج آوازه خوان و پنج گوژ پشت نتردام
پنج پرنده دم بخت که روبروی خانه ما بغبغو سر داده بودند و
خواب هایمان را می پراندند و تعبیر می کردند...
و حالا
اینجا ... در این شهر ده نفره
در این روستای بی شاخوان
در این مطلا ولایت بی خانمان
در این نارنجستان بی سر و ته
که حتی گورخرهای گر آفریقایی هم برای رفتن به مستراح، هاله نور را به مسخره می گیرند
دیدن پنج پروانه و شاپرک
خواب را مثل پاشیدن یک مشت آب خنک
از چشمان آدم می پراند
چون مسیر شهر ما ، از خیابان خلوت و بن بست ولایت فقاهت همسایه نمی گذرد.
چون حالا پنج شبتاب پرنده ، حتی روزهای منور و تشنه و بلند تابستان را بی رنگ می کنند.
نوروز، آنور دیوار
ای تو ،
سمبلی که از زیر خاک بیرون می آیی!!
به من بگو...
از آن طرف دیوار خبر داری...؟
از این سرمای زجر دهنده یخ خبر داری؟!؟
ای تو، گل سمبل بی معرفت پای سفره هفت سین جوانی ما ...
ای تو...از فرق های اینور دیوار خبر داری؟
از آن دیواری که گل زیبای سمبل من را لاله کرد، خبر داری؟
از آن لاله های بد رنگ سرخ پوش بدم آمد.
از غمزه های خون رنگ عفت، بدم آمد...
ازآن ترکه های سربی که حتی به کف پای سمبل بی گناه هفت سین من هم رحم نمی کنند بدم آمد.
حالا در این زمان سر بر آورده ایستاده،
از من چه می خواهی ؟!
آری با توام ... از آن سبز رنگ لاله های قرمز چه می خواهی؟
که ای کاش کور می شدم و در این سرمای اینور دیوار...
چشمانم مثل دستم قانقاریا می گرفت
ولی جای سمبل
جای یاس
جای لبخند
جای نازک چشمهای احساساتی
جای عشق
گل لاله نمی دیدم...
نیو یورک ۲۰۱۰
سایه ای روی دیوار *
درب را گشودم،
و در چهار چوب پناه آن،
سایه ای دیدم ایستاده
و وارسته...
درب را گشودم
و دیدم او را ، که چگونه سر افکنده است...
که چگونه، آن قهرمان آرزوهای من...
سر به زیر...
در آن چهار چوب لندهور
اشکی می بیند اندازه ی تمام جهان روبرو.
درب را گشودم و
آنگاه، زجرش را... نفسش را...
آوازه ی فریادش را ...
دیدم...
دیدم... دیدم بی نهایت...
دیدم ابدی...
آدم هایی لمس و بی پایان...
آدم هایی فرق زده و بی رنگ...
آدم هایی نقره ای و سرد...
پشت سرش...
جار می زدند :
آفرین بر تو...ای.. آفرین گوی!!!
آفرین بر تو ای آفرین پسند...!
درود بر تو ای سردمدار بی چارگی...
که تویی مظهر مرگ...
که تویی مظهر وقاهت...
دستت را جلو نیاور که...
نکبت کمترین مرحمتی است که می توانی
بر این درب پوسیده از هم پاشیده
بپاشانی!!!
* * *
سپس،
درب را بوسیدم...
سر بر آن گذاردم... و ...
درب را گریستم...
و درب را بی داد کردم...
که تا به کی... تا به کی... ای سایه مذمت...
مرا با خود می خواهی همراه کنی...
که ظلمت شب محاکمه به جرم نفس کشیدن...
به یک آهی که از سینه تو بیرون می آید...
می ارزد...
حتی اگر گران تر از گوجه فرنگی های وسط زمستان باشد .
که تا خانه ای،
اتاقی،
در شرف این افق سرتاسری،
دیوار دارد...
بی درب...
حتی به پشیزی نمی ارزد...
بی درب...حتی تا ابد هم نمی توانی سایه ای در آن ببینی
نیویورک آوریل ۲۰۱۰
جمعه, می ۷, ۲۰۱۰
*سبزی فروش عرق خور محله ما *
دانایی، حدی بود میان خبث و شرافت!
دانایی، سدی بود میان فضل و رذالت...
دانایی آدم، حدی بود که پایانش امر بود...
دانایی انسان، نمایی بود که آینه اش صبر بود....
دانایی، سنگی بود روی قبر نوحه قابله سر کوچه!!!
که هذیان هم، می تواند راه را مثل فیلم های سینمایی،
سه بعدی کند و بی حاصل...
رنگی کند و بی حاصل...
واقعی کند و بو گندو...
و... و اما...
و آن وقت، دانایی تازه به دنیا آمده کودک مآب، زیر درخت گردوی خانواده داناهای عالم
سایه ای داشت اندازه سوتی که از دهان لات سر کوچه بیرون می آید...
آن روز، دانایی صلابت بود،
دانا بودن، سرد می کرد آدمی را...
جان می داد، به آینده رهگذران کوچه ای که
صبح تا شام، همه با هم دوک بازی می کردند و هفت سنگ...
همه بر سر هم می زدند و بهرام را سه کله می خواندند.
و سبزی فروش کوچه دانایی
با آن ته لهجه ترکی غلیزش
آرااخ می خورد و از عراقی می نالید
که خوشه خوشه درازی مرگ را بر سر آنان می باراند .
دانایی می خواست پا در میانی کند و چیزی بگوید
دستی دراز کند
لبخندی بزند
اما دو دستی توی سرش کوبید
که سبزی فروش نخراشیده ناهنجار سالهای ۶۰
رحم را با خود نباید برد
جزم را فقط در خانه خود نباید قسمت کرد.
مادر را نباید در بدهکاری های خویش شریک کرد.
سر سفره، موقع ناهار
باید دانایی را هم مثل آبدوغ خیار کهن خنک پر گردوی کشمش یخ
با لیوانهای قرمز پلاستیکی، قسمت کرد و و آب از لب و لوچه دور و بری ها آویزان.
و بعد گفت:
نوش جان ای برادر،
آشناییتان با دانایی مبارک!
*سبزی فروش عرق خور محله ما *
دانایی، حدی بود میان خبث و شرافت!
دانایی، سدی بود میان فضل و رذالت...
دانایی آدم، حدی بود که پایانش امر بود...
دانایی انسان، نمایی بود که آینه اش صبر بود....
دانایی، سنگی بود روی قبر نوحه قابله سر کوچه!!!
که هذیان هم، می تواند راه را مثل فیلم های سینمایی،
سه بعدی کند و بی حاصل...
رنگی کند و بی حاصل...
واقعی کند و بو گندو...
و... و اما...
و آن وقت، دانایی تازه به دنیا آمده کودک مآب، زیر درخت گردوی خانواده داناهای عالم
سایه ای داشت اندازه سوتی که از دهان لات سر کوچه بیرون می آید...
آن روز، دانایی صلابت بود،
دانا بودن، سرد می کرد آدمی را...
جان می داد، به آینده رهگذران کوچه ای که
صبح تا شام، همه با هم دوک بازی می کردند و هفت سنگ...
همه بر سر هم می زدند و بهرام را سه کله می خواندند.
و سبزی فروش کوچه دانایی
با آن ته لهجه ترکی غلیزش
آرااخ می خورد و از عراقی می نالید
که خوشه خوشه درازی مرگ را بر سر آنان می باراند .
دانایی می خواست پا در میانی کند و چیزی بگوید
دستی دراز کند
لبخندی بزند
اما دو دستی توی سرش کوبید
که سبزی فروش نخراشیده ناهنجار سالهای ۶۰
رحم را با خود نباید برد
جزم را فقط در خانه خود نباید قسمت کرد.
مادر را نباید در بدهکاری های خویش شریک کرد.
سر سفره، موقع ناهار
باید دانایی را هم مثل آبدوغ خیار کهن خنک پر گردوی کشمش یخ
با لیوانهای قرمز پلاستیکی، قسمت کرد و و آب از لب و لوچه دور و بری ها آویزان.
و بعد گفت:
نوش جان ای برادر،
آشناییتان با دانایی مبارک!
۱۳۸۹ شهریور ۵, جمعه
چرا خلاقیت از اهمیت خاصی برخوردار است؟
ما اصولا با این بخش مهم داستان نویسی آشنا هستیم که یک نویسنده جدی و کاری هیچگاه در انتظار این نمی ماند که امری به او الهام شود. نویسندگان جدی و کاری آستینشان را بالا می زنند و مثل هر کار دیگری می نشینند پشت میزشان و درست مانند کارمندی که از ساعت ۹ تا ۵ سر کار و اداره اش می رود، شروع به نوشتن می کنند. اینکه جرقه ای به کله نویسنده برخورد کند و به او داستانی را [ الهام ] کند کار آماتورهاست، کار آنهاست که به خواب و خیالها و رویا های خود پناه می برند، کار آنهاییست که منتظرند از آسمان یک نیروی خلاقه ای جلوی پاهای آدمیزاد ظهور کند و به او اهدا نماید آنچه که محتاجش است. الهامی که کلمات را همچون دریایی مواج در دستان او جاری می کند و سپس به او بها و اجازه خلاقیت را اهدا می نماید. اینجوریست که آدمیزاد یاد توماس ادیسون، آن مخترع قدر قدرت و توانا می افتد که موقع مرگ و در بستر احتزار به دور و بری هایش گفت، ۹۹ در صد اختراع همت و تلاش و از پا ننشستن آدمیست و تنها یک در صد آن مرهون الهام است.
همه اینها را گفتم تا این یک کلمه را اضافه کنم که من تقریبا با تمام این حرفها مخالفم و معتقدم الهام در خلق هنرمندانه بسیار حائز اهمیت استبدین طریق من معتقدم [ الهام ] می تواند در خلق یک اثر هنری جنبه کاملا تاثیرگذاری داشته باشد. هفت دلیل مشخصی که بابت این ادعای خودم دارم ، دلائلی ست که در طول این سالهای نقد و نقادی بدانها دست یافته ام.
۱) الهام می تواند ما را از خوانندگانی که قدرت خلق و ابداع دارند به نویسندگانی با توانایی آفرینش تبدیل نمایند.
شما در حال خواندن داستانی از یکی از نویسندگان محبوبتان هستید که ناگهان یک قلقلک خاصی سر نوک انگشتان دست و پایتان احساس می کنید.و یک چیزی توی کله تان به شما تلنگر می زند که قلمت را بردار و برو سراغ کاغذ و یک چیزی روی آن بنویس. [دایان اکرمن] در این رابطه می گوید بعضی اوقات که دستانم کار دیگری از شان بر نمی آید مگر نوشتن، تنها چیزی که می تواند مرا روی صندلی بنشاند و کاری را از من نوعی بیرون بکشد چیزی نیست مگر الهام و موضوعی بکر و تر و تازه . او در کتاب مشهور و پر فروشش [ کیمیاگر اندیشه:زیر و بم و پایه های مغز متفکر ] این کتاب را با جملات ذیل آغاز می کند؛
" ... مغز را در نظر بگیرید، این اسفنج گرد و قلمبه که به ما شخصیت می دهد، این جنس خاکستری رنگ مملو از سلولهای فشرده، این دیکتاتور و امر دهنده اسیر در زندان استخوانی جمجمه ، این توده فشرده و پیچ در پیچ نرون های عصبی که تمام تصمیم گیری های آدمی را کارگردانی می کند، آن کوچولوی همه جا حاضر، این منبع نا پایدار و بی ثبات که از تحمیل رفتارهای گوناگون لذت می برد و آدمیزاد را مثل لباسهای چرک و چروک توی ساک مسافرتیش قایم می کند. با تپه هایی فراخ که شکل و نقشه جغرافیایی اش هماره در حال تغییر و تحول است و خود را برای شرایط جدید آماده می کند... "
ما اصولا با این بخش مهم داستان نویسی آشنا هستیم که یک نویسنده جدی و کاری هیچگاه در انتظار این نمی ماند که امری به او الهام شود. نویسندگان جدی و کاری آستینشان را بالا می زنند و مثل هر کار دیگری می نشینند پشت میزشان و درست مانند کارمندی که از ساعت ۹ تا ۵ سر کار و اداره اش می رود، شروع به نوشتن می کنند. اینکه جرقه ای به کله نویسنده برخورد کند و به او داستانی را [ الهام ] کند کار آماتورهاست، کار آنهاست که به خواب و خیالها و رویا های خود پناه می برند، کار آنهاییست که منتظرند از آسمان یک نیروی خلاقه ای جلوی پاهای آدمیزاد ظهور کند و به او اهدا نماید آنچه که محتاجش است. الهامی که کلمات را همچون دریایی مواج در دستان او جاری می کند و سپس به او بها و اجازه خلاقیت را اهدا می نماید. اینجوریست که آدمیزاد یاد توماس ادیسون، آن مخترع قدر قدرت و توانا می افتد که موقع مرگ و در بستر احتزار به دور و بری هایش گفت، ۹۹ در صد اختراع همت و تلاش و از پا ننشستن آدمیست و تنها یک در صد آن مرهون الهام است.
همه اینها را گفتم تا این یک کلمه را اضافه کنم که من تقریبا با تمام این حرفها مخالفم و معتقدم الهام در خلق هنرمندانه بسیار حائز اهمیت استبدین طریق من معتقدم [ الهام ] می تواند در خلق یک اثر هنری جنبه کاملا تاثیرگذاری داشته باشد. هفت دلیل مشخصی که بابت این ادعای خودم دارم ، دلائلی ست که در طول این سالهای نقد و نقادی بدانها دست یافته ام.
۱) الهام می تواند ما را از خوانندگانی که قدرت خلق و ابداع دارند به نویسندگانی با توانایی آفرینش تبدیل نمایند.
شما در حال خواندن داستانی از یکی از نویسندگان محبوبتان هستید که ناگهان یک قلقلک خاصی سر نوک انگشتان دست و پایتان احساس می کنید.و یک چیزی توی کله تان به شما تلنگر می زند که قلمت را بردار و برو سراغ کاغذ و یک چیزی روی آن بنویس. [دایان اکرمن] در این رابطه می گوید بعضی اوقات که دستانم کار دیگری از شان بر نمی آید مگر نوشتن، تنها چیزی که می تواند مرا روی صندلی بنشاند و کاری را از من نوعی بیرون بکشد چیزی نیست مگر الهام و موضوعی بکر و تر و تازه . او در کتاب مشهور و پر فروشش [ کیمیاگر اندیشه:زیر و بم و پایه های مغز متفکر ] این کتاب را با جملات ذیل آغاز می کند؛
" ... مغز را در نظر بگیرید، این اسفنج گرد و قلمبه که به ما شخصیت می دهد، این جنس خاکستری رنگ مملو از سلولهای فشرده، این دیکتاتور و امر دهنده اسیر در زندان استخوانی جمجمه ، این توده فشرده و پیچ در پیچ نرون های عصبی که تمام تصمیم گیری های آدمی را کارگردانی می کند، آن کوچولوی همه جا حاضر، این منبع نا پایدار و بی ثبات که از تحمیل رفتارهای گوناگون لذت می برد و آدمیزاد را مثل لباسهای چرک و چروک توی ساک مسافرتیش قایم می کند. با تپه هایی فراخ که شکل و نقشه جغرافیایی اش هماره در حال تغییر و تحول است و خود را برای شرایط جدید آماده می کند... "
اشتراک در:
پستها (Atom)