۱۳۸۹ شهریور ۵, جمعه

چرا خلاقیت از اهمیت خاصی برخوردار است؟

ما اصولا با این بخش مهم داستان نویسی آشنا هستیم که یک نویسنده جدی و کاری هیچگاه در انتظار این نمی ماند که امری به او الهام شود. نویسندگان جدی و کاری آستینشان را بالا می زنند و مثل هر کار دیگری می نشینند پشت میزشان و درست مانند کارمندی که از ساعت ۹ تا ۵ سر کار و اداره اش می رود، شروع به نوشتن می کنند. اینکه جرقه ای به کله نویسنده برخورد کند و به او داستانی را [ الهام ] کند کار آماتورهاست، کار آنهاست که به خواب و خیالها و رویا های خود پناه می برند، کار آنهاییست که منتظرند از آسمان یک نیروی خلاقه ای جلوی پاهای آدمیزاد ظهور کند و به او اهدا نماید آنچه که محتاجش است. الهامی که کلمات را همچون دریایی مواج در دستان او جاری می کند و سپس به او بها و اجازه خلاقیت را اهدا می نماید. اینجوریست که آدمیزاد یاد توماس ادیسون، آن مخترع قدر قدرت و توانا می افتد که موقع مرگ و در بستر احتزار به دور و بری هایش گفت، ۹۹ در صد اختراع همت و تلاش و از پا ننشستن آدمیست و تنها یک در صد آن مرهون الهام است.
همه اینها را گفتم تا این یک کلمه را اضافه کنم که من تقریبا با تمام این حرفها مخالفم و معتقدم الهام در خلق هنرمندانه بسیار حائز اهمیت است
بدین طریق من معتقدم [ الهام ] می تواند در خلق یک اثر هنری جنبه کاملا تاثیرگذاری داشته باشد. هفت دلیل مشخصی که بابت این ادعای خودم دارم ، دلائلی ست که در طول این سالهای نقد و نقادی بدانها دست یافته ام.
۱) الهام می تواند ما را از خوانندگانی که قدرت خلق و ابداع دارند به نویسندگانی با توانایی آفرینش تبدیل نمایند.
شما در حال خواندن داستانی از یکی از نویسندگان محبوبتان هستید که ناگهان یک قلقلک خاصی سر نوک انگشتان دست و پایتان احساس می کنید.و یک چیزی توی کله تان به شما تلنگر می زند که قلمت را بردار و برو سراغ کاغذ و یک چیزی روی آن بنویس. [دایان اکرمن] در این رابطه می گوید بعضی اوقات که دستانم کار دیگری از شان بر نمی آید مگر نوشتن، تنها چیزی که می تواند مرا روی صندلی بنشاند و کاری را از من نوعی بیرون بکشد چیزی نیست مگر الهام و موضوعی بکر و تر و تازه . او در کتاب مشهور و پر فروشش [ کیمیاگر اندیشه:زیر و بم و پایه های مغز متفکر ] این کتاب را با جملات ذیل آغاز می کند؛
" ... مغز را در نظر بگیرید، این اسفنج گرد و قلمبه که به ما شخصیت می دهد، این جنس خاکستری رنگ مملو از سلولهای فشرده، این دیکتاتور و امر دهنده اسیر در زندان استخوانی جمجمه ، این توده فشرده و پیچ در پیچ نرون های عصبی که تمام تصمیم گیری های آدمی را کارگردانی می کند، آن کوچولوی همه جا حاضر، این منبع نا پایدار و بی ثبات که از تحمیل رفتارهای گوناگون لذت می برد و آدمیزاد را مثل لباسهای چرک و چروک توی ساک مسافرتیش قایم می کند. با تپه هایی فراخ که شکل و نقشه جغرافیایی اش هماره در حال تغییر و تحول است و خود را برای شرایط جدید آماده می کند... "

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر