۱۳۹۲ شهریور ۱۲, سه‌شنبه

خلیج من... پارسی


خلیج من... پارسی 

*******

 

در آن خلیج پاک 

در آن بیرنگ سرزمین مملو از پالایش فرشتگان نفرین شده ی بی عرش

زمان را پنهان می بینم

زیر بوته های بی غیرتان نفت فروش 

و چشمانی چروکیده از چرک چاکران  چرتکه چین!

 

خلیجی با رنگی آبی

خلیجی با لبخندی پر از گرمای سبزه های عرقچین بر سر

خلیجی بزک کرده و دست در دامان غروری پارساپسند

که تکه ای خاک خمیده است در آب روان چشمان همیشه جاری 

که پاهایم خاکها را لمس می کنند و به شایدهای " پرژین " میرسند ... زیر زبونه ی زمان 

... پنهان!

 

در این خلیج 

آبخاکی می بینم لبریز از پاکیزگی نیلگون پارسی 

و سه خواهرانی رنجدیده و همیشه تنها...

با لبخندهایی زیر نکبت گرسنگی و آه فقیران ماه فروخته 

و... تازه به دوران رسیدگانی که رنج خواهران را دیدند و 

فقر برادران بی کفنش را 

و دست آویختند بر ناموس پاک لپ سرخشان.

دستهایی آلوده... 

با دندانهایی شرم گرفته و کرم خورده ... و بدبو!

کنار نفتالینهایی پر از شاپرکهایی فراری!

 

در آن پارسا خلیج ... لبریز شرمم از اشکهای چکیده ی هرجایی بی شرم

و از مارهای مولک خورده ی مملو در صحرا 

شرمی چکیده چکیده!

چکیده شرمی از گاههای کبابهای کوبیده ی آویزان و شلابی درون سیخ های زنگ زده ی قلابی!

 

مارهایی مولک خور!

دهان هایی گشاد و ارزان فروش!

کیسه هایی زرین و بادکرده!

 

و همه ی اینها 

اینها همه برای اینست که :

چه ارزانتر 

غیرت بفروشند مدعیان از خود فروخته ی عفت به باد ده  بی تاج  ... 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر