اى آتيه، اى روزهاى
نامده، جاودانه باش
همواره زى
كه زيستن براى توست،
نماى چركين آرزو نفسهاى ما!
اى آتيه، اى روزگار
نامده
نامده بمان! نيا!
چون آمدنت شرم مى شود
بر خوابهاى رفته و آن
روزهاى آمده ى تلخ
اى آينده، رحمى بكن به
ديروز، چون آنك مادر زمان
اين باغبان پير، با
بودنست و درد
با دردهاى جاودانه،
بودنست و زخم
رنجيست مقتضى ... محروم
از نفس
وانگاه در فرود و در
سيرى اين سفر
خاكسترين قعر هاى يك
زمان خير
مرحميست گذشته، آرزو به
دل
چون خواهش، اين مظهر
تمنا
بر لحظه هاى رفته،
خاكستر مى نشيند
زار ى مى زند به قهر
اى آينده... اى آتيه
غم ديدگان مگير، مبتلا
مشو
لبريز خجلت مباش
ملامتى مكن!
رحمى بكن به قدر
دستى بده به قسمت!
جان رفته را مگير!
روغن ريخته، نذر رفتگان
مكن
مرده اى در بوى لجنزار
زندگان
مشوى با خوابها،
آرزوهاى بد
رحمى بكن به نامده و
قصه اى مباش...
مرا قصيده اى مخوان
در رنگ چرك نويس سياه
مشق پر غلط سال هاى " بود "
اى آتيه، اى روزهاى
نامده! براى ما، جاودانه باش
مازيار سعيدى
نيويورك 2013
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر