۱۳۸۹ بهمن ۲۸, پنجشنبه

صدای زنگ اعدام است که می آید!
بی زار... بی رنگ ...بی شرم...
برای آن معدومی ... آن رفته ...
همان تاریخ انگار کنار دست یک بنویس
که با یک تیر سربی، نگارش یاد می گیرد
چقدر پر رنگ و پر جوش است آن معدوم
چه خاموش است آن چشمان گرم پر ز بیداری
که پای چوبه ی آتش
نگاهش را برایت پرت می سازد
نگاهی گرم و معنادار
چشمانی پر از اندرز ... لبریز از رطوبت، معرفت، احساس
دستانی پر از آبادی... حیف... دربند
چه فریاد است این اعدام
چه گنداب است این اعدام
که تاریخ وفاتت را برایت جای می کندند روی سینی ی سنگی
تولد ... مرگ ... اکنون ناگهان پایان!!!
چقدر سرد و سیاه است، چه منفور است این اعدام
چه دشنام است این اعدام
چه شغل و پیشه و نان حرامی می خرد جلاد!
همانکه چهره اش را داده ست بر باد
همانکه هیکل قوزین گنده اش را
با کله ای تاریک
و چشمانی که پر هیچ است
سری مشکین، نه لب دارد، نه بینی نه دهانی ، نه لپی، نه گونه و نه مو و نه گوش و حتی نه یک لبخند
فقط چشم است
چشمانی سفید و یخ
پر از خالی ... تنها و بیگانه
سری مشکین، نه لب دارد نه بینی و حتی
نه کمترین لبخند
ولی آن صورت خاموش
بی خواب است.
سحرگاهان صدای زنگ بیداری
رفیقش، بی هیچ جلادی... فرمان ارباب است
تا گلویش را به فرمان همان قاتل بیاراید
دهد ارد و کند بی جان
تولد، زندگی... و مرگ
یک نقطه... پایان!

نیویورک فوریه ۲۰۱۱

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر